راهی که با خون نوشته می‌شود

گاهی مردان بزرگ را نه در سخنرانی،

که در آغوش یک کودک می‌شود فهمید…

سال‌ها این تصویر،

بکگراند گوشی من بود؛

ساکت و بی‌ادعا،

یک قاب از مهربانی و اقتدار…

اما امروز

جایش عوض شده؛

نشسته وسط قلبم،

جایی که نه خاموش می‌شود،

نه عوض…

و من…

یکی از سخت‌ترین و در عین حال شیرین‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام را،

با تمام زخم‌های پنهانش،

با نام تو گره زده‌ام…

روزی که خطبه‌ی عقدمان را خواندی،

و آن هدیه‌ تولدی که از تو گرفتم،

برای همیشه

رنگ دیگری به تمام زندگی‌ام بخشید.

تو را از ما گرفتند،

اما نفهمیدند

بعضی رفتن‌ها،

شروع تکثیر است، نه پایان.

شهادت تو،

یک خبر نبود؛

یک خط‌کش شد…

تا معلوم شود

چه کسی پای این راه می‌ایستد

و چه کسی جا می‌زند.

تو رفتی،

اما مهربانی‌ات هنوز در رگ‌های این خاک جاری‌ست…

و ما مانده‌ایم با یک عهد؛

راهی که با خون نوشته می‌شود،

نه با حرف…

شهادت،

آرزو نیست برای گفتن؛

جرأت می‌خواهد

برای شبیه شدن…

من همانم که بودم؛

بلند، بی‌ترس،

جز از خدا…

و امروز محکم‌تر از همیشه

با تو عهد می‌بندم

راهت را زندگی کنم،

نه فقط تکرار…

اگر مرد این راه باشیم،

آخرش یکی‌ست…

یا شبیه تو می‌شویم،

یا جا می‌مانیم.

دستمان کوتاه است از دامنت،

اما نگاهت بلندتر از تمام ترس‌های ماست…

دعا کن…

دستمان را بگیر؛

نه برای آرامش،

برای آتش…

برای همان آخر کار،

که اگر لایق شدیم،

عاقبت…

شبیه تو تمام شویم.